درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : admin
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
سایت تفریحی و سرگرمی پیشکسوت
بیوگرافی شخصیت ها و دانلود آهنگ های ماندگار-قدیمی و پیامک های عاشقانه-نرم افزار
28 فروردین 94 :: نویسنده : admin        







سرشماری . . .
---مامور سر شماری:: سلام علیکم.خوبی حاج خانم؟ تو خونه چند نفرید؟شناسنامه هاشونو بیار برا سرشماری.
--- پیرزن لای در را بیشتر باز می کند.سر و گردنش را بیرون می دهد و سر و ته کوچه را دید می زند.
---بعد با چشم پر از اشک میگه. این خونه رو بزار برا فردا سرشماری کن میشه؟
---مامور:: مادرآخه چه فرقی داره .فردا هم مثل امروز.فردا کم و زیاد می شید؟
--- مادر:: آره، شایدم شدیم.پسرم29  ساله رفته جبهه هنوز برنگشته. میگم شاید تا فردا بیاد بشیم 2 نفر..

شهدا را یاد کنید حتی با یک صلوات.












index.jpg.piskesvat.jpg





ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب غم انگیز، مطالب افتخاری، مطالب زیبا، مطالب مرامی، 
برچسب ها : سرشماری، سرشماری شهدا، داشتان سرشماری کردن، سرشماری کردن، سرشماری و خاطره آن، شهدا، شهدا شرمنده ایم،
لینک های مرتبط :
22 مهر 93 :: نویسنده : admin        



یِه چند دقیقه وقت بزار بخون متن پایین رو ....

دردم گرفت.....

.
از دختری که منو اد کرد...!
گفتم: شما؟؟؟
گفت: سلام٬ عکس س ک س ی از خودم میدم
۲۰۰۰ شارژ میگیرم!!!
.
گفتم: واسه ۲۰۰۰ هزار تومان خودتو میخوای حراج کنی؟؟؟
ویس داد گفت: تورو خدا نصیحتم نکن میخواای؟؟
گفتم: نه من از اون پسراش نیستم!!!
گفت: تو رو جون عزیزت!!! بخدا عکس میدم
گفتم: با این عکس ها نه من به جایی میرسم نه تو با دو هزار تومان مشکلت حل میشه
ویس داد: به خدا ضرر نمیکنی
صداش مظلوم بود
((دلم عجیب سوخت))
گفتم: دو هزار تومان میدم عکس نمیخوام
گفت: من گدا نیستم...بای
گفتم: گدا دست دراز میکنه اما نمیزاره به حریمش تجاوز بشه...
گفت
: (( بخدا منم یه روز یه دختر خوب بودم حیا داشتم.اما یه پسر اشغال به اسم عشق هر غلطی دلش خواست کرد روی همه قول هاش پا گذاشت...منم فاحشه شدم هم دنیای واقعی هم مجازی...مثل دستمال کاغذی ام فقط یه باار استفاده میشم خسته شدم منم از این وضع....از همه پسرا متنفرم. روزی چندتا خاستگار داشتم حالا همه مهر فاحشه میزنن بهم))))
.
.
.
پسر های عزیز ::
سگم نر داره٬٫٬٫ گاوم نر داره٬٫٬٫ انسانم نر داره!!!
فارغ از جنسیت کمی مردانگی داشته باشید
((هر جنس نری مرد نیست))








ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب مرامی، خاطرات، 
برچسب ها : خود فروشی به چه حق، خود فروشی در فضای مجازی هم، هر جنس نری مرد نیست، عشق به چه حق،
لینک های مرتبط :
15 مهر 93 :: نویسنده : admin        
348526-10211cbe8bffe0792ce8334287a8143d-



اون دخترایی که وقتی دوتا لات میبینن عوض لبخند ،چادرشونو محکم تر میگیرن....

دخترایی که چادرشون خاکی و گلی و خیس میشه ولی از سرشون باز نمیشه....
دخترایی که سرشون بره چادرشون نمیره....

دخترایی که آروم و سنگین قدم بر میدارن که مبادا دل نامحرمی بلرزه....

دخترایی که زیباییشونو عرضه نمیکنن به هرکس و ناکسی....

دخترایی که از هر کس و ناکسی دل نمیبرن.....

دخترایی که بهشون میگن امل ولی بازم سکوت میکنن تا مبادا ترک بردارد چینی نازک عفتشون...

دخترایی که میراث زهرا (سلام الله) رو خوب حفظ کردن....

 

مث ماه یه دونه اند ،باید قدرشون رو دونست
سلامتی همشون صلوات.






ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب مرامی، 
برچسب ها : سلامتی دخترای چادری، دخترای چادری دمتون گرم، دخترایی که سرشون بره چادرشون نمیره، سلامتی دخترای باحجاب، سلامتی دختر با حجاب،
لینک های مرتبط :
6 مهر 93 :: نویسنده : admin        




سلامتی اون کسی که داشت میرفت

گفتم نـرو نمیتونی فراموشم کنی

برگشــت نـگــام کرد

گفتم دیدی نمیتونی …

گفـت: ببخشید شمـــا ؟



loneliness16.jpg








ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب مرامی، 
برچسب ها : سلامتی اون کسی که، مطالب سلامتی، فراموش کردن راحت، راحت فراموش کردن افراد، بروز ترین مطالب مرامی، عاشقانه ها،
لینک های مرتبط :
2 مهر 93 :: نویسنده : admin        



روزگاری كه بستنی با شكلات به گرانی امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌ای وارد قهوه فروشی هتلی شد و پشت میزی نشست. خدمتكار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: «بستنی با شكلات چند است؟»
خدمتكار گفت: «٥٠ سنت»
پسر كوچك دستش را در جیبش كرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: «بستنی خالی چند است؟»
خدمتكار با توجه به این كه تمام میزها پر شده بود و عده‌ای بیرون قهوه فروشی منتظر خالی شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگی گفت: «٣٥ سنت»
پسر دوباره سكه‌هایش را شمرد و گفت: «برای من یك بستنی بیاورید.»
خدمتكار یك بستنی آورد و صورت‌حساب را نیز روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامی كه خدمتكار برای تمیز كردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روی میز در كنار بشقاب خالی، ١٥ سنت برای او انعام گذاشته بود. یعنی او با پول‌هایش می‌توانست بستنی با شكلات بخورد امّا چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی‌ماند، این كار را نكرده بود و بستنی خالی خورده بود.













نوع مطلب : مطالب مرامی، خاطرات، 
برچسب ها : خاطره جالب بچه، خاطرات جالب، مرام، ببین ته مرام کجاست حال کن، خاطره ی ته مرام،
لینک های مرتبط :


   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic