درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : admin
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
سایت تفریحی و سرگرمی پیشکسوت
بیوگرافی شخصیت ها و دانلود آهنگ های ماندگار-قدیمی و پیامک های عاشقانه-نرم افزار






 

 پدرم یک باغبان بود.یک مرد شریفو زحمتکش و من تنها پسرش.بنابراین اینکه من یه روز بازیگر شوم در فکرش نبود.وقتی که بچه بودم نقاشی میکردم.یک دوست خیلی خوب داشتم که با او در کوچه های تجریش بوم میگذاشتیم و نقاشی میکشیدیم.او استاد من بود و ایرادهای منو میگرفت.بعدها نزد استاد رحیم نوه سی رفتم و تعلیم نقاشی رو یاد گرفتم.در ضمن من فهمیده بودم که صدایی هم دارم و اوایل برای خودم و بعد در جمع های دوستانه و خودمانی میزدم زیر اواز.از سینما هم خاطره ام بر میگردد به سینما بهار تجریش و از همانجا بود که به بازیگری علاقه مند شدم.ان موقع مثل الان نبود که سینما زیاد باشد یا رفت و امدها اینقدر راحت باشد.سینما بهار فقط تابستان باز میکرد و چون یک سینمای روباز بود وقتی باران میبارید تعطیل میشد و هر شب در یک سانس یک فیلم نشان میداد.بیرون در جلوی سر در سینما عکس هنرپیشه های معروف از جماه کرک داگلاس و برت لنکستر و گریگوری پک و دیگران را میچسباندند و من میگفتم یه روز باید عکس مرا هم ان بالا بچسبانند.اما به نظر نمیرسید فضا مساعد باشد. پدرم خیلی مذهبی بود و ما در خانه مان رادیو و تلویزیون نداشتیم حتی سینما رفتن من هم تمام و کمال نبود .یواشکی میرفتم می نشستم و فیلم می دیدم و معمولا هم نصف و نیمه ول میکردم و می امدم چون هر لحظه ممکن بود پدر شک کند.نمیخواستم ناراحتش کنم.خیلی مرا دوست داشت و مرد زحمتکش و شریفی بود.فکر میکرد اگر سراغ بازیگری برم منحرف شده ام!پدر حتی با نقاشی من مخالف بود ایشان میگفتند که نباید صورت بکشی چون وظیفه داری در ان دنیا به این صورت جان بدهی.

اگر پدرم رضایت نمیداد و جلوی این قضیه را میگرفت شاید من این کار را ادامه نمیدادم.رضایت ایشان برای من بسیار مهم بود.اما گویا دست تقدیر این گونه قرار گرفته بود که من بازیگر شوم.در این راه منصور حلاج و نمایشی که درباره او بود به من کمک کرد .این را قبلا هم گفته ام یک دوست داشتم که روزنامه نگار بود البته ان موقع که این ماجرا پیش امد دیگر کار خبرنگاری نمیکرد و قبل از ان در این کار بود اما در ان مقطع به خاطر همان سابقه روزنامه نگاری ارتباط ها و دوستی هایی داشت.

دوست همین دوستم که پسرخاله یک خانم نویسنده و کارگردان بود و او از طریق ان پسرخاله با این خانم که خانم خجسته کیا بود اشنا بود.این خانم محترم یک سری بازیگر اماتور و جوان را جمع کرده بود تا نمایشش را کار کند وشکل نمایش انطور بود که یه بازیگر میخواستند که هم بازی کند و هم اواز بخواند.او هم دیده و هم شنیده بود که صدای من خوب هست و برای همین هم بود که به من پیشنهاد داده بود.من هم که از خدا میخواستم و منتظر چنین فرصتی بودم.چیز زیادی درباره ی بازیگری نمیدانستم.تازه دبیرستان میرفتم و هنوز دیپلم هم نگرفته بودم.بنابراین در مورد اینکه نمیدانستم طبیعی بود,فقط این را میدانستم که دارد مرا به انچه ارزویش را دارم سوق میدهد.رفتم که ایشان مرا ببینند,ماه رمضان بود و حتی روزه بودم.تستی هم که از من گرفت تست بازیگری نبود,بلکه باید اواز میخواندم.یک شعر سخت را گذاشت جلوی من که اگر اشتباه نکنم<<سمن بویان غبار غم چو بنشانند بنشینند >>بود.یک شعر سخت و محکم از حافظ که ان را همینطوری بدون اواز هم نمیتوان خواند ,چه برسد به خواندن ان با اواز.این اواز را در دستگاه بیات ترک خواندم و اخر سر با تشویق خانم کارگردان مواجه شدم,نزدیک افطار بود و من رویم نمیشد بگویم روزه هستم.خواندم و ایشان از من تعریف کردند و من سرخ و سفید شدم.انجا انتخاب شدم و رفتم توی ان گروه ,اما تا اجرا شد حدود سه سال طول کشید .خانم خجسته وسط کار رفت مراکش که روی نگارش ان تحقیق کند .کار وقتی اجرا شد,یک کار پرقدرت در امد.طوری که پیتـر بروک که به ایران امده بود ,از ان تعریف کرد.من بعد ان نمایش های زیادی بازی کردم,اما ان نمایش هنوز از خاطر من نرفته .این به خاطر ان نیست که کار اولم بود بلکه به این خاطر بود که کار,کار محکمی بوذ.بعدها در نمایش <<معرکه در معرکه>>ابازی کردم که نوشته داود میر باقری و با کارگردانی سیاوش طهمورث اجرا کردم و ان هم البته کار محکمی بود.ان کار برای من همه چیز داشت.برای من که اموزشی ندیده بودم هم کلاس درس بود و هم یک بازی.انجا من خیلی چیزها اموختم.خانم کیا برای من تذکره الاولیا,کلیات سعدی ومولانا میخواند . با هنرمندان دیگر هم اشنا بودم واز انها خیلی چیزها یاد گرفتم.من جویای یاد گرفتن بودم و حالا افتاده بودم وسط معرکه.سال ها قبل از انکه نمایش<<معرکه در معرکه>>را بازی کنم ,افتاده بودم در معرکه.ان کار انفدر خوب دیده شده بود که پیتـر بروک مرا برای <<اورگاست>>انتخاب کرده بود,اما بنا به دلایلی نشد که من در ان کار باشم.با ان نمایش اتفاق مهم دیگر زندگیم رقم خورد. گفتم که رضایت پدرم خیلی برایم مهم بود.پدر شنیده بود که من به دنبال هنر رفتم.بچه محل های پدرم به او گفته بودند .میگفتند پسر تو مطرب شده است.پدرم خیلی رنج می برد و ناراحت میشد.دوست نداشت پسر یکی یک دانه اش منحرف شده باشد.دست بر قضا کارگردان این نمایش تصمین گرفت ان را در تکیه نیاوران اجرا کند.می گفت میخواهم ان را در میان مردم عادی نمایش دهم تا نظر انها را بدانم.زمستان بود و برف امده بود.وسط تکیه نیاوران یک سکوی بزرگ داشت و نمایش ما روی ان اجرا می شد.قیامت شده بود.مردم جمع شده بودند .چون فکر میکردند قرار است تعزیه شهادت امام حسین (ع)اجرا شود,اما کم کم متوجه شدند که اینطور نیست و بعضی هم اعتراض داشتند که امام اینطور شهید نشده است,بعد کم کم انها که با سوادتر بودند برایشان توضیح دادند که این ماجرا مربوط به منصور حلاج است و مردم با ان ارتباط برقرار کردند.شاید ان تفکر اولیه شان به خاطر اسم نمایش بود.اسمش بود<<عبادتی بر مصیبت حسین بن منصور حلاج >>.نمی دانم چه کسی به پدرم خبر داده بود که امده بود برای تماشا.همان دورترها,طوری که من او را نبینم امده و کار را دیده و رفته بود.ناراحت هم نشد و سربلند هم رفت.گفت کار با دین سروکار دارد نه مطربی.دیگر رضایتش تامین شد و من دیگر مستقل شده بودم و کارهای بعدی هم دور از فضای تجریش و شمیران بود.بعدها وقتی اهنگ ایران ایران را خواندم باز سربلند شد.مثل بار اولکه گفته بود کارما هنره نه مطربی.

 

بعد نمایش حلاج دوستانم مرا بردند برای کار در نمایش (ویس و رامین)که بر اساس شعر معروف اسعد گرگانی نوشته شده بود.کارگردان ان کار اوانسیان بود که یک کارگردان معتبر و مهم بود.از وقتی رفتم سراغ این کار دویست سیصد تومان حقوق میگرفتم که بعدتر رسید به هفتصد تومان و این ان موقع پول خیلی بدی نبود.ان موقع بیشتر با اسماعیل خلج کار میکردم .به واسطه همان نمایشها شهرتی به هم زده بودم منتهی این شهرت محدود به تئاتر بودولابد فریدون خشنود هم لا به لای همین نمایش ها صدایم را شنیده بود .در بحبوحه انقلاب و شلوغی های ان بود که من گفتم جوان های مردم دارند شهید میشوند و تو از من میخوای که بیام اواز بخونم؟اصلا به فکر سرود انقلابی نبودم.خشنود برایم توضیح داد که شعر اهنگ در مورد وقایع روز است و ووقتی شعرش را خواند دیدم که راست مبگوید وچه میدانستم که میخواهم اهنگی را بخوانم که مثل توپ صدا کند و اهنگش را همه مردم زمزمه کنند.درست 26دی سال 57 به استدیو صبا در خیابان کاخ ان زمان و فلسطین الان رفتیم.شبها حکومت نظامی بود و اگر می ماندیم مجبور میشدیم تا صبح همانجا بمانیم.با این حال چند بار بچه های گروه کر را گرفته بودندو البته انها گفته بودند دانشجو هستند و خلاص شده بودند.ان موقع کسی نمیدانست که ممکن بود انقلاب شود..شعر مال حسین سرفراز بود و نواری که روی ان ضبط شد ان نوارهای استخوانی ان زمان بود و برای انکه ان طرفش خالی نباشد شعری از علی بابا چاهی را دکلمه کرده بودم.وقتی که خواندم و نوار پخش شد تا صبح تلفن خانه من قطع نشد.انان که اهل تئاتر بودند میدانستند که من هستم و ولی مردم نمیدانستند.برایم مهم نبود.نمیخواستم ریا شود.گویا یک نفر ادعا کرده بود که او این اهنگ را خوانده اما فقط خندیده بودم,مهم نبود.مهم این بود که روی مردم تاثیر مثبت داشت.بعدها خیلی فکر کردم که چرا ساواک با اینکه میدانست من ان را خواندم,مرا نگرفت.حتما انها هم میدانستند.

 بعد از انقلاب هم با وجود انکه کم کم فهمیده بودند که من ان را خواندم و لابد می توانستم در سینما و تلویزیون باشم.به تئاتر ادامه دادم تا سال 63.ان موقع به دلیل یک سری دلخوری هابازیگری را رها کردم و رفته بودم تجریش,و با یکی از دوستانم یک کارگاه کوچک درست کرده و ترشی تولید میکردیم.یک خانه قدیمی در اختیار گرفتیم و در ان ترشی,مربا وسرکه تولید کرده و در شیشه ریخته و به مردم میفروختیم.اسمش هم بود(محصولات خانگی کدبانو).کلی مشتری پیدا کرده بودیم و بازارمان رونق پیدا کرده بود,به طوری که ده,بیست تا کارگر داشتیم.اما رضا زیان

خدا بیامرز باز مرا به سمت دیگری کشاند.امد گفت:این کارها چیست؟!تو یک هنرمندی و باید کارت را ادامه بدهی.من مقاومت کردم.اینبار حرف از تلویزیون بود.گفت بیا یه کار تلویزیونی هست و یک نقش شیر هست که تو باید بازیش کنی.اول قبول نکردم اما چشم به هم زدم دیدم دوباره افتادم تو بازیگری.که اسم مجموعه محله بهداشت بود..که بعد ان نقش ساموئل خاچیکیان مرحوم مرا دید و پسندید برای نقش خلبان فیلم عقاب ها.با ان نقش معروف شدم و بعد خود خاچیکیان مرا برای فیلم یوزپلنگ انتخاب کرد و بعد هم در اجاره نشین ها بازی کردم.در سینما به عنوان چهره های جوان و ستاره مطرح شده بودم.با کار خاچیکیان شناخته و با کار مهرجویی جاافتاده بودم.(اجاره نشین ها)خیلی گل کرد و ما بازیگران ان هم همینطور.کار یه کمدی موقعیت بی نظیر بود و همه چیز دست به دست هم داد تا ان فیلم ماندگار شود.من و عزت الله انتظامی برادر بودیم و مادرمان هم مرحوم خیر ابادی که خدا رحمتش کند.واقعا مادر همه ما بود.با اینکه با اقای انتظامی تقریبا هم سن بودند طوری نقش را بازی کردند که انگار واقعا مادر اوست.همیشه مثل مادر دوستش داشتم.خلاصه بعد از این فیلمها خیلی فیلمهای دیگر بازی کردم

کم کم حذف شدم.نمیدانم چرا و هیچگاه به صورت جدی پیگیری نکردم.ده سال از بهترین سالهای عمرم که میتونستم بازی کنم به ناگاه حذف شد.ستاره بودم.از سر یک کار بیرون نیومده سر کار دیگری قرارداد می بستم.اما کم کم این ماجراها تمام شد و تعجب میکردم که چرا دیگر کسی به سراغم نمی اید.کم کم کاملا بیکار شدم.بعد ها فهمیدم دلیلش حسادت و کینه شخصی بود.سال اخری که در جشنواره بودم هفت فیلم داشتم و داشتم به یک سوپر استار تبدیل می شدم و ان زمان کسانی بودند که این را نمیخواستند.شرایط روحی ومالی خیلی سختی داشتم و حتی محتاج ما یحتاج عادی زندگیم شده بودم.یاد عشق دوران کودکی ام افتادم.نقاشی.دوباره به ان نزدیک شدم.سال 73بود که رفتم پیش استاد رحیم نوه سی.انقدر فشرده وخوب کار کردم که بعد ان کلاس نقاشی زدم.به واسطه اینکه مردم مرا میشناختند ,شاگردان زیادی گرفتم و شروع کردم به اموزش و کارم گرفت.وضع مالیم خوب شد.خیلی ها دوست داشتند من استادشان باشم و من هم معلم بدی نبودم.هم در فضای هنر بودم وهم زندگیم میچرخید و محتاج کسی نبودم.با انکه در نقاشی همه چی زندگی خوب بود اما ان کار,کار من نبود .داشتم نقاشی میکردم و اموزش میدادم که سیاوش طهمورث امد سراغ من.گفت بیا میخوام با هم تئاتر کار کنیم میخواس (معرکه در معرکه )را تمرین کند و برای اجرا ببرد امریکا.رفتیم و اجرا کردیم.من انجا با همسرم اشنا شدم و ازواج کرده بودم و وضع مالیم دوباره بد شده بود.یک دوست به نام اقای اسلامی به دوستم جمشید شاه محمدی گفته بود که به رضا رویگری بگو برود کارش را در ارشاد درست کند شاید مشکلی دارد.من نرفتم.شش ماه بعد رفتم و دیدم که قضیه همون سوء تفاهم ها بودو خلاصه انکه کارم درست شده بود,اما نقش های خوب به من پیشنهاد نمیشد همش نقشهای کوتاه و بد بود و نمی پذیرفتم.البته در این بین به صورت دوستانه در دو سریال بازی کرده بودم.یکی سال 75در سریال (برگ و باد) و دیگری هم سریال جوانی اقای قاری زاده.امدیم تا شد سال 80.در این سال حمید نعمت الله به من زنگ زد.من او را نمیشناختم اما ماجرایی را برایم تعریف کرد که جالب بود.گفت سالها پیش من خبرنگار بودم و تو بازیگر مهم ان سالها.من امده بودم شمال تا سر لوکیشن فیلمتان با شما مصاحبه کنم.همانجا تصمیم گرفته بودم که اگر یک روز کارگردان شدم تو بازیگر فیلم باشی.خلاصه انکه من شدم بازیگر فیلم بوتیک .وقتی نقشم را در بوتیک فهمیدم خوشحال شدم.درست است که نقش اصلی نبود ولی یک نقش دوم خوب ومهم بود و جای کار داشت.من کاندیدای دریافت بهترین بازیگر نقش دوم شدم و دوباره احیا شدم.وقتی برگشتم میدانستم دیگر ان چهره جوان ده سال پیش نیستم و باید نقش های میانسال خوب بازی کنم و سینمای حالای ما متاسفانه این نقش ها را برای ما ندارد.بنابراین کم کم امدم به سمت تلویزیون.در این سالها سریال خط شکن را بازی کردم که از بازیم بسیار راضیم و نقدهای خوبی هم برای بازی من شد.پارسال در چند سریال حضور داشتم و نقشهایم را دوست دارم.در (به کجا چنین شتابان)نقشی بازی کردم که جای کار داشت و مردم هم کل کار را خوب دیدند و هم نقش مرا وهم بازیم را پسندیدند.این را از بازخورد نظرات مردم در کوچه وخیابان میگیرم.در اخراجیهای 3 هم با کارگردان دارا و ندار دوباره کار کردم.بازی در نقش طنز برای من ریسک بزرگی بود اما من راضی هستم.البته سعی میکنم این نقش را تکرار نکنم.از بقیه کارها هم راضی هستم.قبل از همه اینها چندین سال بود که مشغول بازی در مختارنامه بودم که نقش کیان را داشتم و هیچ گاه از کار کردن در ان خسته نشدم. و اصولا میرباقری و قلمش و شخصیتش را دوست دارم.دیالوگهاش که بی نظیر است و بازی در نقش کیان را با هیچ کدام از نقشهایم مقایسه نمیکنم.چرا که این نقش را به دلایل مختلف جور دیگر دوست دارم.در تلویزیون نقشهای خوبی بازی خواهم کرد.اینجا راحت هستم و البته چندان اهل تله فیلم نیستم.دوست دارم در سینما هم کار کنم اما نقش خوب میانسال و موثر.

 





   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic